Sunday, August 10, 2003
٭ خب امروز چند روز از روزی که طناز زنگ زد و گفت که با حسین به هم زده میگذره
من هم احتمالا باید همین چند روز آینده برم تهران واسه کلاسهای رایان خودرو
میخوام از طناز بپرسم که نظرش راجع به رابطه من و خودش چیه و اینکه به نظر اون هر کدوم از ما تو این رابطه کجا وایسادیم ؟
بهش بگم که من حس میکنم ضربه خوردم و و فکر نمی کنم تحمل یه ضربه دیگه رو داشته باشم !
و اینکه بعضی چیزا تحمل محدود دارن و بعد از چند بار ضربه خوردن دیگه به این سادگی مثل سابق نمیشن به نظرم اینا خیلی مهم هستن
باید تکلیف خودم رو با خودم و این رابطه مشخص کنم و ببینم که کجام کجا میخوام برم و چه جوری ؟ تا ببینم تو این مسیر از چه چیزایی میگذرم ؟
نوشته شده در ساعت
2:41 PM
توسط Alirezza
...............................................................................
Wednesday, April 30, 2003
٭ خب امروز فردای دیروزه !
همون روزی که من قرار بود برم اون دنیا!
حدس بزنید چی شد؟
تمام شب رو بیدار بودم ورزش کردم کتاب خوندم و تازه چند ساعت هم رانندگی کردم
یه 25 کیلومتری که از مشهد دور شدم هوا بارونی شد و واقعا هوای باحالی بود
خلاصه یه 200 کیلومتری رانندگی کردم
قبل از اون هم یه قوطی رانی ویه هایپ خوردم
ساعت 6.45 که دوش گرفتم کسی بیدار نشد حموم کردم موهای کنار گوشم رو مرتب کردم و ریشم رو تراشیدم بیشتر از همیشه ناراحتم میکرد !
بعد هم مسواک و اینا
اومدم بیرون موهام رو خشک کردم شلوار رو پوشیدم و افتر شیو ضد باکتری زدم آخ که چقدر میسوخت
راستی تو حموم یه لحظه آب خیلی داغ شد گفتم نکنه برم جهنم و اونجا از این خبرا باشه !! ولی بعدش گفتم ولش کن این حرفا رو
خلاصه موهام رو ژل زدم از همیشه بهتر و خوش حالت تر شد
هرچی سر و صدا کردم مامانم اینا بیدار نشدن بالاخره مجبور شدم برای اینکه واسه آخرین بار ببینمشون به بهانه اینکه فلان پیراهنم کجاست بیدارش کنم
بابام هم بیدار شد
مامانم گفت که اگه دیرت شده برسونمت گفتم نه
خلاصه به هر شکل از خونه خارج شدم
دیگه هیچ کدوم از کارشون واسم ناراحت کننده نبود!
بعدش هم لباسم رو اتو کردم و موقع خارج شدن گفتم خدافظ بابام جواب نداد حدس میزنم عمدا بود
بعدش از در خارج شدم
تو 200 -300 قدمی که تا جایی که باید میرفتم چندین بار به عقب نگاه کردم
مامانم قبل از اینکه از خونه بیام بیرون گفت که موز واست گذاشتم روی مک ولی من گفتم میل ندارم
راستی به مامانم گفتم که من ظهر ناهار رو دانشکده میخورم و احتمالا ساعت 4 هم یه سر میرم کارگاه
خلاصه رسیدم کارگاه لباسم رو در آوردم
بخاری رو روشن کردم
درزهای در رو از جایی که فکر کردم هنوزهم ممکنه که هوا ازش رد بشه چسب زدم
بعد یه روپوش پوشیدم و چند تا تیکه از دستگاه قرینه سازی با چند تا بلبرینگ و ابزار اینا رو برداشتم
رفتم تو ماشین نشستم و یه نخ اسپرینگ واتر که صبح از جیب دادش کوچیکترم برداشته بودم روشن کردم و چند تا پک زدم
سرم یواش یواش سنگین شد. با توجه به اینه یه 2-3 شبانه روز میشد که یه غذای حسابی نخورده بودم
مثلا کل دیروز رو فقط چند تا آبمیوه خورده بودم و یکی دوتا شیرینی
خلاصه سیگار که تموم شد ته سیگار رو یه جایی تو شاسی ماشین کنار موتور مخفی کردم و بعدش سرم رو گذاشتم رو صندلی و خوابیدم
بعد از کمی فکر خوابم برد وقتی بیدار شدم
ساعت 10 بود
راستی وقتی رسیدم ساعت و موبایل و هندز فری و کیف و اینا رو تو یه طبقه گذاشتم
ساعت 10 که بیدار شدم هوا کمی سنگین بود ولی خبری از نفس گرفتگی نبود
با خودم گفتم که اینجا بزرگه و حتما هنوز اکسیژن داره ولی
وقتی چند بار بعد از اون خوابیدم و بیدارشدم باز هم خبری نبود من هنوز تو همین دنیا بودم
بعد دیدم تو ماشین نمیشه
خوابید
یه قفسه رو گذاشتم رو زمین یه پتو رو ش پهن کردم و مثل تخت روش خوابیدم ساعت 3-4 که بیدار شدم باز هم تو همین دنیا بودم
یه زنگ به داوود زدم که خوابگاه نبود بعد ساعت 3.30 به صارمی زنگ زدم گفت من سر کلاسم و باحالت بدی بدون خداحافظی قطع کرد
کلی گریه کردم دیگه هیچ کس نبود که بتونم باهاش حرف بزنم
واقعا عجیب بود دیگه واسم مسلم شده بود که اگه قرار بود کاری بشه بعد از 8 ساعت خوابیدن تو هوای کارگاه میشد !
راستی موبایلم رو هم نگاه کردم 4 تا میس خورده بود که مامانم بود و گفته بود که بهش زنگ بزنم
دیدم گویا این کار عملی نیست هر چی فکر کردم راه دیگه ای که بشه راحت بدون درد و بدون سرنخ مرد پیدا نکردم
جز اینکه یه چیز تزریق کنم که اثرش شبیه سکته باشه ولی خب از کجا ؟
یاد دوستم رضا افتادم که پزشکی میخونه ولی اون حاضر نبود این کار رو واسم بکنه
بعدش یاد مرکز مشاوره افتادم شماره اش رو از 118 گرفتم و بهشون زنگ زدم و ساعت 4و خورده ای بعد از اینکه رفتم و از خونه ماشین رو برداشتم رسیدم اونجا
اتفاقا یه مشاور وقت خالی داشت یکم باهاش حرف زدم و ....
و هنوز زنده ام اما آیا واقعا چیزی برای اینکه بخاطرش زنده باشم دارم ؟؟؟
نوشته شده در ساعت
2:35 AM
توسط Alirezza
...............................................................................
Monday, April 28, 2003
٭ خب اون شر و ور هایی که تو پست قبلی نوشتم که هیچ اما الان یه حرف اساسی دارم
اگه یه روز یه نفر پیدا بشه که اینا رو بخونه
تا 2.5 ساعت دیگه من میرم حمام دوش میگیرم صورتم رو میتراشم و بعد میام بیرون برای آخرین بار در زندگی تنم رو با حوله ام خشک میکنم و لباس میپوشم
به موهام ژل میزنم درست مثل هرروز بعد به مامانم میگم که
»من ظهر ناهار نمیام دانشکده یه چیزی میخورم عصر هم 3و 4 از را کلاس میرم کارگاه خدافظ«
و بعد واسه آخرین بار نگاهش میکنم اون احتمالا میگه که میخوای یه موز بهت بدم ؟؟؟
نمیدونم که چی بهش میگم یا اینکه میگیرمش یا نه
ولی بعدش میرم کارگاه نه دانشکده ساعت 8 صبح بخاری رو روشن میکنم و بعدش هم میخوابم تا اون موقع میشه 20 ساعت که نخوابیدم و چون تصمیم دارم قبل از حموم رفتن یکم ورزش کنم خسته میشم و راحت میخوابم
دلم واسه خواهر و برادرم تنگ میشه اما خب من که نمیتونم واسه خاطر اونا تو این مرداب بی هدف دست و پا بزنم و رنج بکشم !
نگرانم که مبادا کسی زود تر از اینکه کار تموم بشه بیاد سراغم و این کارم هم مثل بقیه کارهای زندگی ام ناتمام بمونه ! ولی باید کاری کنم که کسی حدس نزنه که ای کارم عمدی بوده !
بلکه یه اتفاق به نظر برسه
اونوقت شب
همه میفهمن که مرغ از قفس پرید پرید
دلم واسه کسایی که باهاشون خداحافظی نکردم تنگ میشه
خدا کنه که درد نداشته باشه و راحت تموم بشه
خدا کنه تو اون دنیا هم مجبور نشم خود کشی کنم
اگه یه روز یکی این مطالب رو خوند
واسه مامانم دعا کنه
خیلی واسش نگرانم
فکر کنم خیلی بهم وابسته باشه ولی خب من چکار کنم چرا من باید واسه اون یه عمر رنج بکشم
میگن کسی خود کشی میکنه که جرات زندگی کردن نداره !
خب شاید راست باشه شاید هم نباشه
ولی من و زندگی دیگه چیزی واسه هم نداریم
یعنی نه من چیزی دارم به اون بدم و نه اون چیزی داره که به من بده
پس چه بهتر که راهمون رو از هم جدا کنیم
تو رو خدا واسه مامانم دعا کنید
اما دلم میخواد عکس العمل اطرافیانم رو ببینم
عمو ها عمه ها خاله ها پسر عموهام دختر عموهام زن عموهام
میدونم که همشون زار زار گریه میکنند
من نسبتا آدم محبوبی بودم
آخ پسر فکرش رو بکن چه جمعیتی جمع بشه بچه ها دانشکده رو بگو علی مریم علیرضا نیوشا واااااای
از اون طرف فامیل بابام که هم اون رو خیلی دوست دارن هم خونواده ش رو که یکیشون هم منم
عموی بابا حتما خیلی گریه میکنه چون این هفته رفتم باغش قرار بود که هفته آینده چراغ های وسط باغ رو درست کنم
حتما هی گریه میکنه و میگه وااااااای این جوون بیچاره از کجا میدونست که ...
ساعت داره 5 میشه یکم نگرانم
خب حتما هم یکم نگرانی داره بابا نا سلامتی ....
اوه راستی حتما تو دانشکده عکسم رو میزنن تا جایی که من یادمه تو این 3 سال فقط یکی از بچه های دانشکده فوت کرد
من میشم دومی
بعدش هم تو روزنامه عکسم رو میزنن که
با نهایت تاسف و تالم درگذشت ناگهانی
جوان ناکام مهندس علیرضا ....
را به اطلاع اقوام و آشنایان میرسانیم
کنارش هم یه عکس از من میزنن که خدا کنه قشنگ باشه
بدم میاد عکس زشت از آدم بزنن
شعر معر هم ننویسن چون دوست ندارم
کاش میشد آدم متن کارت و خود کارتش رو انتخاب کنه
بیخیال
موبایلم کامپیوترم ساعتهام کفشهام کت و شلوار کرواتها کتابهام مجله هام دوچرخه ام مغازه ام کیف های خوشگلم عروسکهام و چیزهایی که خورد خورد خریده بودم واسه روزی که اگه یه آپارتمان داشتم ببرم اونجا همه میرسه به این و اون حیف این همه سی دی و لیریک آهنگ که با چه سختی دان لود و جمع کردم
قرص هایی هم سفارش دادم واسم از خارج آوردن و هنوز به دستم نرسیده حیف میشه
بیخیال
فقط نگران مامانم هستم
کاش میشد آدم از اون دنیا هم وبلاگش رو بنویسه
کاشکی میشد
گور پدر این شیخ ها
راستی فکر نکنید که من معتاد بود یا آدم خرفتی بودم نه داداش من یه ادم با ضریب هوشی 160 بودم که تازه حداقلش اینه
بعدش هم یه طراح بودم ولی تو این مملکت سوختم تو این خانواده سوختم
خدا کنه داداشم بتونه طرح ماشینی رو که تا70 درصد کاراش انجام شده تموم کنه
چون این ماشین تنها چیزی بود که تو این دنیا دوستش داشتم
تا حالا نشده بود اینهمه مطلب رو راحت بنویسم
چه خوب چقدر خود کشی به آدم انگیزه میده
یادمه گاهی با خودم میگفتم
وای چقدر این زندگی یکنواخت وخسته کننده شده کاش یکی میمرد و یکم تنوع ایجاد میشد
ولی به اینکه خودم بمیرم فکر نکرده بودم
اما حالا این منم که فردا ساعت 8 صبح با یه فرشته قرار ملاقات دارم
اسم اون فرشته عزراییل است گور پدرش بذار لینک وبلاگم رو که مدتها بود دیگه توش نمینوشتم واستون اینجا بزارم
» لینک حذف شد «
میتونین برین اونجا و بیشتر راجع به من بخونید
اگر هم خواستید بیشتر بدونید
مثلا اینکه من کی هستم کافیه اسم کوچیکم به فارسی و » حذف شد«رو تو گوگل سرچ کنید احتمالا یه چیزایی گیرتون میاد
من خیلی جاها با idی »حذف شد« ساین این یا همون ثبت نام کردم
پس بدونید که بجز یه نفر که ایمیلش هست«حذف شد»@ ای او ال دات کام بقیه جاها هر جا اسم » حذف شد« هست منم
یه کلمه بیشتر حرف ندارم
خداحافظ
نوشته شده در ساعت
11:48 PM
توسط Alirezza
٭ چرا احساس خوبي ندارم؟
بذار بررسي کنم ببينم چي باعث ميشه که اينجوري احساس شديد از دست دادن يه بخش بزرگ از زندگي ام رو بکنم.
يادمه از سالهاي بچگي آدم کنجکاوي بودم يکي از چيزايي که هميشه بهش توجه داشتم رابطه بين زن و مرد بود و هميشه اين رابطه رو در مورد زوج ها مختلف بررسي ميکردم.
دخترهايي که زندگي ميکردند تا شوهر کنند.
دختراني که درس ميخوانند تا شرايط بهتر نه براي «زندگي» بلکه براي «ازدواج» داشته باشند !
دختراني که سطحي ميانديشيدند يا دختراني که حتي اگر ميتوانستند با تلاش فراوان پوستهء ضخيم باورهاي سنتي رسوب کرده روح جامعه را در باور خود بشکنند - قادر نبودند در زندگي خود اين کار را بکنند و ناخواسته تسليم ميشدند و رنج بيشتري ميکشيدند.
بياد دارم که صحبتهاي يک تازه عروس را با اطرفيانش ميشنيدم که طوري حرف ميزد گوي با ازدواج پا به ميداني گذاشته که در آن فقط يکي مرد يا زن ميتواند برنده باشد. و به خاطر دارم که تعريف ميکرد که چگونه از همان ابتدا ضرباتي را به حريف وارد کرده است.
به خاطر ميآورم که در سن ۱۸ سالگي به يکي از پسرهاي فاميل که من دوست دخترش را- که اکنون همسرش است - معرفي کرد در چند برخورد بسياري از ابعاد شخصيتي دختر را شناختم و او را از ادامه اين رابطه منع کردم اما دريغ که اندک توجه و محبتي که پسر پس از سالها فقدان توجه دريافت ميکرد او را کور کرده بود.
به خاطر دارم که در سالهاي دبيرستان هميشه با تعجب به همکلاسي هايم مينگريستم که ساعتها پس از مدرسه در خيابانها سرگردان بودند تا اندک خوش و بشي با دخترکي بکنند. و هرگز نتوانستم آنان را بفهمم يا شايد بهتر باشد بگويم هرگز نتوانستم مثل آّنان دنيا را بنگرم.
به دانشگاه رفتم شيراز دانشگاه آزاد بين دختراني که ورقه مرا به عنوان کسي که براي سومين بار در کلاس ميديدند از دست من قاپ ميزدند و من متعجب ميشدم نه از اصل حرکت بلکه از بچگياي که از حرکاتشان ميباريد.
ولي اندک اندک احساس من به دختر ها تغيير کرد درست زماني که من به عنوان تنها کسي که در جمع دانشجويان لهجهء غليظ شيرازي نداشت و همه براي حل مسائل درس رياضيشان به او مراجعه ميکردند
توجه آنها و نوع رابطه اي سعي ميکردند با من برقرار کنند با هم جنسان خودم فرق ميکرد.
حالا نگاهم کمي نسبت به دوستان دبيرستاني ام که ساعتها در آفتاب پرسه ميزدند تغيير کرده بود ولي کمي.
اما هنوز نامه هاي آنان که لاي کتابشان ميگذاشتند و تلفنهايي که از تلفن عمومي ميزدند برايم نامانوس و بي ارزش مينمود.
پس آمدن به مشهد قضيه فرق کرد انجمن اسلامي دانشگاه براي يک جوان ۱۹ سالهاي که در سن ۱۲ سالگي بيش از ۱۰۰ جلد کتاب خوانده بود جاي جذابي به نظر ميرسيد
در انجمن با افراد بسيار برخورد داشتم تا عمق زندگي بسياري از آنان رفتم اما هرچه بيشتر کاويدم کمتر يافتم
همينجا بود که باز هم با پسراني برخورد کردم که براي ايجاد رابطه اي با يک دختر تمام انرژي خود را صرف ميکردند
نوشته شده در ساعت
2:13 AM
توسط Alirezza
...............................................................................
Saturday, April 26, 2003
٭ خب این هم از این روزهای ما
Come and hold my hand
I wanna contact the living
Not sure I understand
This rope I've been given
I sit and talk to God
And he just laughs at my plans
My head speaks a language
I don't understand
I just wanna feel
Real love fill the home that I live in
Cos I got too much life
Running thru my veins
Going to waste
I don't wanna die
But I ain't keen on living either
Before I fall in love
I'm preparing to leave her
خب این هم از کار من
نشسته ایم مثل دزدها چت میکنم مثل دزدها تلفن حرف میزنم
مثل دزدها کانکت میشم
و مثل دزدها میترسم
ضربه ای که مرا نکشد رشدم خواهد داد
روزها یکی پس از دیگری میگذرد و بی هدف و سرگردان وقت میکشی وقت میکشی وقت
Cos I got too much life
Running thru my veins
Going to waste
و اینجاست که فشار راحس میکنی
ضربه ای که مرا نخواهد کشت
به قول فرانکل هر موقعیت از زندگی فرصتی طلایی است که به انسان امکان دست و پنجه نرم کردن میدهد . گره ای بدستش میدهد تا شانس گشودن آنرا داشته باشد.
حس میکنم دارم حدر میروم اما آیا واقعا باید کسی به من کمک کند تا از اتلاف این انرژی و زمان گرانبها جلوگیری شود
تنش تنس و اضطراب
فکر و خیال و نگرانی و افسردگی
خب راستش از این خوشم نمی آد یعنی هیچکس نباید از این خوشش بیاد
در حال حاضر خیلی خسته و عصبی هستم و اصلاحس نوشتن ندارم و بهتر اینه که کمی استراحت کنم
نوشته شده در ساعت
11:33 PM
توسط Alirezza
...............................................................................
Wednesday, April 23, 2003
٭ خب از چي بگم ؟
امشب شب جالبي بود. يعني شب خوبي بود. چقدر کنار گذاشتن ترس خوبه ! چه لذتي به آدم دست ميده واقعا که عاليه!
آدم سبک ميشه و بعدش واي که چه احساس خوبي چه احساس لذت بخشي
کي بود ميگفت که رابطه يه جور بازي که اون که توش با قدرت و اعتماد به نفس بيشتر وارد ميشه برنده است ؟
آهان يادم اومد بهروز پاکشير
ميترسم
ازاين ميترسم که من دستخوش احساسات يه تصميمي گرفته باشم که بعدا پشيمون بشم
و اين کاريه که واقعا انجامش آدم رو داغون ميکنه
ميترسم من اوني که بايد نباشم و بعدش اون وقته که ...
من امشب بامداد ۳ ارديبهشت سال ۱۳۸۲ پيشنهادم رو به طناز دادم دلم رو به دريا زدم بخش زيادي از حرفام رو بيرون ريختم و اون از من پرسيد که تو چرا منو دوست داري
راستي بگم که اين ماجرا از کجا شروع شد!!! از اينکه طناز گفت يه بازي هست که خيلي باحاله و من که کف کردم تو هم بازي کن و ببين که چه باحاله !
تو ايميلم بازي هست و جوابهاي من اينا بود
۵
۷
طناز
مامان
نيوشا
بابا
مريم
Carlos Santana - Nothing at all
Liberty X - just a little
J-Lo - All i have
باران ميبارد امشب - اميد
جوابهاي طناز اينا بودن
۵
۹
??? (ali...)
مامان
گلي
بابا
حسين
dreaming of you - :Selena
wont get any better marc anthony
offaith david charet charvet charet !
به هر حال اينجوري بود
بعدش هم طناز اول نگفت که اون ؟؟؟ ها کي بود و بعد از کلي اصرار هم گفت که ali...
خلاصه اينجوريا بود
بعدش بهش زنگ زدم و درست يک ساعت و سه ربع باهم حرف زديم خيليه نه ؟
تو اين مدت خيلي چيزا گفتيم و خلاصه من پيشنهادم رو بهش گفتم و اون گفت که اون هم چند تا فانتزي داشته که واقعا از فانتزي هاي من فانتزي تر بودن
بقيه اش رو بعد ا مينويسم
برم بخوابم ساعت يه ربع به ۶صبح است
نوشته شده در ساعت
5:47 AM
توسط Alirezza
...............................................................................
Thursday, April 17, 2003
٭ همين الان داشتم با داوود صحبت ميکردم ۲۷ دقيقه باهاش حرف زدم و اون از يه دختر که اصليتش مشهديه و تو دانشکدهشون هست و با هم در حد ۲ تا دانشجو رابطه دارن گفت اسمش گفت که آزادهست و ...
من هم از طناز تعريف کردم و فانتزي ديروز که به ذهنم رسيد رو بهش گفتم و اون هم گفت که اين ميتونه يه راه حل باشه !!!! و گفت که اين ريسک رو بپذير و اين پيشنهاد رو بهش بده و محکم باش
ديدم بد هم نميگه ها !!!
الان هم طناز يهو تو چت غيبش زد و الا که اومد گفت که تلفن حسين بوده و پرسيده که از ايران چيزي نميخواي ؟ چون داره ۴ شنبه ميره اونجا و راستي امروز راجع به قرصهايي که دکتر اميديزاده گفته بود به طناز گفتم و گفت که ميده حسين واسم بياره .
بايد به طور جدي راجع بهش فکر کنم
نوشته شده در ساعت
11:31 PM
توسط Alirezza
٭ اوه راستي من تو چت ۳-۴ ساعت پيش يه چيز ديگه هم از طناز شنيدم که واسم جالب بود اونم اين بود که طناز بعد از اينکه من بهش بستني تعارف کردم و اون گفت که من گلوم درد ميکنه و اين حرفا ... چند لحظه غيبش زد و وقتي برگشت گفت حدس بزن من رفته بودم چي درست کنم ؟؟؟
من اول گفتم چايي بعدش اون گفت نه يه چيزي که من نديدم کسي مثل من تو اين سن بخوره ! و من بلافاصله گفتم سرلاک ولي خب املاش يادم نبود و اون گفت که آره درسته و بعدش هم به نظر من « با يه آه و حسرت - يا شايدم آرزو ... » گفت که اي کاش حسين هم منو مثل تو ميشناخت .
من بهش گفتم اون هم خيلي زود خيلي بيش از من تو رو خواهد شناخت و اون هم گفت که خدا کنه که همينطور باشه
من ديگه برم بخوابم حس مشروب خوردن هم ندارم چون واقعا ديگه ديروقته ساعت ۲:۴۰ نصفه شبه و من ۸ صبح کلاس دارم البته ميتونم نرم ها !!!
نوشته شده در ساعت
2:43 AM
توسط Alirezza
٭ امشب باز هم طناز رو آنلاين ديدم و باز هم شروع کرديم به صحبت کردن من بهش بستني تعارف کردم و اون هم گفت که گلوش درد ميکنه و سرش هم همينطور بعدش هم من کلي از اينکه بهش تعارف کرده بودم پشيمون شدم و ازش معذرت خواهي کردم و اين حرفا
بعدش کلي قربون صدقه اش رفتم و اون هم گفت که تو اين چند روزه فهميده که چه حيف که آدم هميشه عاشق شخص اشتباه ميشه و ...
بعدش هم گفت که ديگه کاملا گيج شده و ...
اما نگفت که دقيقا از فکر راجع به چي خسته شده و ...
بعدش من رفتم که با بابام برم اتحاديه و بعدش هم دکتر که ساعت ۸ رفتم و حدود ۱۰ و ربع برگشتم دکتر بهم گفت که آمينو فيول ۲۰۰۰ رو بگيرم
بعدش هم خدمت شما عرض کنم که ... آهان اومدم خونه و باز با طناز چت کردم و بعدش يادم نيس
آهان اون رفت که جواب تلفن مامانش اينا رو بده و من هم تو اين مدت ۲تا امپيتري دانلود کردم
not gonna get us - tatu
trough the rain - mariah carey
و ديگه دانلود اونا تموم شده بود که من يه۴۵ دقيقه اي ميشد که منتظر بودم و گفتم بزار يه زنگ بزنم و چون آزاد بود قطع کردم
ديگه خدمت شما عرض کنم که ظهر مريم زنگ زد و کلي از دست علي شاکي بود و اينا بعدش هم کلي شکوه و شکايت. شب هم که بهش زنگ زدم بگم علي آنلاينه ديدم داره مثل ابر بهار گريه ميکنه
خب ديگه چي شد امروز ؟؟؟
آهان فهميدم که هيچکي منو نميفهمه واقعا چه حيف که يه دوست حسابي ندارم که بتونم باهاش راجع به احساساتم افکارم يا چيزايي که ناراحتم ميکنن يا ازشون لذت ميبرم صحبت کنم
واقعا حيف
آهان راستي امروز طناز يه چيز ديگه گفت که خيلي واسم مهم بود اون هم اشاره به اين موضوع بود که اين فانتزي رو داشت که من و اون بعد از ازدواجمون هم با هم همينطور دوست بمونيم و مثلا اون وقتي از شوهرش ناراحت ميشه به من زنگ بزنه و واسه من درد و دل کنه و من هم به زنم نگم که چي گفت يعني اون خودش نپرسه و ناراحت هم نشه که چرا بهش چيزي نميگم چون اون دوست منه و دوست صميميه زنم که نيست !
بعد گفت که واسه حسين که اين مسائل تعريف شده است و گفت اميدوارم که کسي که من (رضا) باهاش ازدواج ميکنم هم همينجوري باشه
واسه خود من اين رابطه ميشه مثل يه خواهر برادر که واقعا با هم صميمي هستن ولي خب راستش من هنوز طناز رو مثل يه دوست دوست دارم نه خواهر و بودن با اون هنوز واسه من يه فانتزيه !
نميدونم واقعا نميدونم . بزار فانتزي ام رو بنويسم
بذار حداقل اينجا بنويسمش که از دستش راحت شم
آقا من دوست دارم با طناز باشم نه به عنوان يه دوست بلکه به عنوان يه « با » دوست دارم اون مال من بشه مال من مال من عشق من همهء هستيءمن وجود من قلب من همسر من
تازه الان يه راه حل هم واسه اين موضوع به ذهنم رسيد !!!! بزار بگم ديگه
اونم اينه که طناز بره آمريکا و درسش رو بخونه و من هم واسه فوق برم آمريکا و اونجاست که فکر ميکنم ميتونيم با هم باشيم چون اولا اين اختلاف طبقاتيء لعنتي يه جورايي درست و حسابي گم ميشه ميره پيءکارش از طرف ديگه هم کسي نميگه اين ۳۰ سالشه و اون مثلا ۳۳ يا اين ۲۸ اون ۳۱ اين چيزا به نظرم اينجوري حلي ميشه
به نظرم عملي مياد اما بايد واسش مايه گذاشت
يعني من شخصا بايد اين ۲ سال باقي مونده درسم رو خدا بخونم و از طرفي رو طراحي هم کار کنم و زبان هم که رو شاخشه و ...
بعدش هم
حالا که نيگا ميکنم ميبينم عمليه ولي خيلي بايد تلاش کرد ولي خب از طرفي هم اين موضوع از چند جهت پاش ميلنگه از طرفي صبر کردن چند ساله ءطناز بعدش هم از کجا که چند سال ديگه چه اتفاقي واسه ايران آمريکا و رابطهءاونا ميافته و ...
از طرف ديگه خب اين بحث پيش مياد که سربازيء لعنتي چي ميشه و از طرف ديگه ما دوتا تو اين چند سال چقدر عوض ميشيم و اينکه تو اون سن ازدواج کردن خيلي خطرناکه اونم واسه دوتا آدم احساساتي که تاحالا فکر ميکردن که همديگه رو خوب ميشناسن ولي فقط فکر ميکردن
نوشته شده در ساعت
2:30 AM
توسط Alirezza
...............................................................................
Wednesday, April 16, 2003
٭ وقتي نگاه ميکنم پيدا کردن يه همچين دختري واقعا غير ممکنه امروز باز مامانم گفت که « من فکر کنم طناز به تو نظر داره واسه دخترا اين اختلاف سني ها مساله اين نيست »
( همين الان يه نفر با آيدييه tannaz575 از ياهو ساين اوت کرد درست بعد از ۴۵ دقيقه که آنلاين بود و يک دقيقه پيش من بهش پيغام دادم
alo ? tannaz, hasti ?
دارم از درون ميسوزم
ميسوزم
دارم آتيش ميگيرم
راستي امروز صورتم رو که يه ۱۵ روزيه نزده بودم زدم . از اون مدلهايي که يه خط باريک ريش به قطر خط ريش دور صورت هست ولي سبيلم رو زدم
مثل انگليسي هاي ۱۰۰ سال پيش
اين آتيشه تو دلم داره غوغا ميکنه
يکم آب
يکم آب
خواهش ميکنم
نوشته شده در ساعت
1:54 AM
توسط Alirezza
٭ خب ديروز يعنی حدودا يه ۲۲ ساعت پيش که ساعت ۳:۳۰ بامداد ۲۶ فروردين ۸۲ بود طناز آنلاين شد و ما شروع کرديم به حرف زدن و اون داشت درد و دل ميکرد و ميگفت که نگرانه که حسين واسه چي ميخواد بره بيروت و اينکه چه موضوع مهميه که اون ميخواد واسه اون بره بيروت و ...
بعدش يکم از نگرانيهاش گفت و اينکه ۲-۳ روزه که نخوابيده و يه غذاي حسابي هم نخورده ٬ بعدش گفت که واقعا نميدونه که چيکار کنه از طرفي حسين پسر خوبيه ولي طناز عاشقش نيس از طرف ديگه عاشق کس ديگه ايه که ميدونه که هرگز نميشه که به اون برسه !!! از طرفي دوست داره که به حرف دلش گوش بده
بعد گفت که از طرف دانشگاه ( احتمالا ) سنتفرد بهش پيشنهاد شده که واسه دکترا و تدريس بره اونجا اما دوست نداره چون اونجوري مسير زندگيش ميشه يه زندگيه آکادميک و اون آدميه که زندگيه شخصي مخصوصا بچه ( و حتما شوهر ! ) واسش مهم تره و ...
بهدش زد زير گريه و من بهش زنگ زدم و يه ۲۵ دقيقه اي با هم حرف زديم و اون يکم گريه کرد و راجع به نگراني هاش در مورد حسين و تصميمش و موضوع ازدواج عاشقانه و اينکه به نظر اون هيچکس نميتونه با کسي که عاشقشه ازدواج کنه و نظر من رو خواست که من يکم فکر کردم و گفتم نميدونم شايد اينجوري باشه و اون گفت که اکثرا اينجوريه ... بعد گفت که تو اين يک سال و نيم گذشته اوضاع رابطه ما درست برعکس شده و بيشتر اين منم که بهش دلداري ميدم و اونه که کمک ميخواد و کلي تشکر کرد و اينا ...
بعدش گفت که اي کاش ميشد که من اونجا بودم و ميتونست تو بغل من بخوابه
*واقعا که اي کاش ميشد اين يکي از آرزوهاي منه که بتونم حتي يه شب پيش يه همچين عزيز بخوابم ...
اينا رو بهش گفتم و اون گفت که حيف که من مشکل سربازي دارم
بعدش قول داد که ميره و يکم کمپوت ميخوره و قول ميده که بعد از اينکه کاراش رو کرد بخوابه
و من هم گفتم که فردا شب بهش زنگ ميزنم و حالش رو ميپرسم و همين چند دقيقه پيش بهش زنگ زدم و از صداش که اينجوري برمييومد که بهتره و تونسته به خودش مسلط بشه و از همون ثانيه هاي ۳۰ ام ِ مکالمه گفت که خب قرار بود که زنگ بزني و اينا رو بپرسي که پرسيدي و ...
و تماس ما بيش از ۲ونيم دقيقه طول نکشيد
ديشب ساعت ۵ خوابيدم بعد از تلفني که بهش زدم تا مدتها داشتم موزيک گوش ميکردم
robbie williams - feel
jeanette - rock my life
jennifer lopez - all i have
shania twain - kaching
که همه رو همون شب دانلود کرده بودم و بجز اين آخري همه متني داشتن که به حال اون موقع من ميخورد
راستي همون ديشب هم گفت که روسري من رو مثل کروات به گردنش ميبنده و همه ازش تعريف ميکنن و ...
از اون به بعد درست مثل آتيش که زير خاکستر بوده و دوباره زبونه ميکشه يه چيزي درون من داره ميسوزه و ...
ديشب طناز ميگفت که کسي که آدم عاشقشه هميشه تو فکره آدم ميمونه و هميشه اون بخشي از قلب و احساس آدم رو که بدست آورده حفظ ميکنه حتي اگه آدم ازدواج کنه باز هم چيز از احساسش نسبت به عشقش کم نميشه و ...
از همون موقع تا الان دارم ميسوزم و دوباره به تصور اينکه تو آغوشمه خوابيدم و واي که چه لذتي داشت !!! واي واي شانس من امروز هم کلاس نداشتم و ساعت ۱ ظهر که پا شدم تا ساعت ۷ همين جور پر پر زدم و بعد از مدتها ۴-۵ نخ سيگار کشيدم اون هم پشي سر هم !
الان هم که دارم اينا رو مينويسم دوباره اون آتيش لنتي داره درونم رو ميسوزونه !
اي کاش ميشد ولي واقعا به يه چيزي شبيه معجزه نياز داره !
نوشته شده در ساعت
1:45 AM
توسط Alirezza
...............................................................................
|