Wednesday, April 30, 2003

٭ خب امروز فردای دیروزه !
همون روزی که من قرار بود برم اون دنیا!
حدس بزنید چی شد؟
تمام شب رو بیدار بودم ورزش کردم کتاب خوندم و تازه چند ساعت هم رانندگی کردم
یه 25 کیلومتری که از مشهد دور شدم هوا بارونی شد و واقعا هوای باحالی بود
خلاصه یه 200 کیلومتری رانندگی کردم
قبل از اون هم یه قوطی رانی ویه هایپ خوردم
ساعت 6.45 که دوش گرفتم کسی بیدار نشد حموم کردم موهای کنار گوشم رو مرتب کردم و ریشم رو تراشیدم بیشتر از همیشه ناراحتم میکرد !
بعد هم مسواک و اینا
اومدم بیرون موهام رو خشک کردم شلوار رو پوشیدم و افتر شیو ضد باکتری زدم آخ که چقدر میسوخت
راستی تو حموم یه لحظه آب خیلی داغ شد گفتم نکنه برم جهنم و اونجا از این خبرا باشه !! ولی بعدش گفتم ولش کن این حرفا رو
خلاصه موهام رو ژل زدم از همیشه بهتر و خوش حالت تر شد
هرچی سر و صدا کردم مامانم اینا بیدار نشدن بالاخره مجبور شدم برای اینکه واسه آخرین بار ببینمشون به بهانه اینکه فلان پیراهنم کجاست بیدارش کنم
بابام هم بیدار شد
مامانم گفت که اگه دیرت شده برسونمت گفتم نه
خلاصه به هر شکل از خونه خارج شدم
دیگه هیچ کدوم از کارشون واسم ناراحت کننده نبود!
بعدش هم لباسم رو اتو کردم و موقع خارج شدن گفتم خدافظ بابام جواب نداد حدس میزنم عمدا بود
بعدش از در خارج شدم
تو 200 -300 قدمی که تا جایی که باید میرفتم چندین بار به عقب نگاه کردم
مامانم قبل از اینکه از خونه بیام بیرون گفت که موز واست گذاشتم روی مک ولی من گفتم میل ندارم
راستی به مامانم گفتم که من ظهر ناهار رو دانشکده میخورم و احتمالا ساعت 4 هم یه سر میرم کارگاه
خلاصه رسیدم کارگاه لباسم رو در آوردم
بخاری رو روشن کردم
درزهای در رو از جایی که فکر کردم هنوزهم ممکنه که هوا ازش رد بشه چسب زدم
بعد یه روپوش پوشیدم و چند تا تیکه از دستگاه قرینه سازی با چند تا بلبرینگ و ابزار اینا رو برداشتم
رفتم تو ماشین نشستم و یه نخ اسپرینگ واتر که صبح از جیب دادش کوچیکترم برداشته بودم روشن کردم و چند تا پک زدم
سرم یواش یواش سنگین شد. با توجه به اینه یه 2-3 شبانه روز میشد که یه غذای حسابی نخورده بودم
مثلا کل دیروز رو فقط چند تا آبمیوه خورده بودم و یکی دوتا شیرینی
خلاصه سیگار که تموم شد ته سیگار رو یه جایی تو شاسی ماشین کنار موتور مخفی کردم و بعدش سرم رو گذاشتم رو صندلی و خوابیدم
بعد از کمی فکر خوابم برد وقتی بیدار شدم
ساعت 10 بود
راستی وقتی رسیدم ساعت و موبایل و هندز فری و کیف و اینا رو تو یه طبقه گذاشتم
ساعت 10 که بیدار شدم هوا کمی سنگین بود ولی خبری از نفس گرفتگی نبود
با خودم گفتم که اینجا بزرگه و حتما هنوز اکسیژن داره ولی
وقتی چند بار بعد از اون خوابیدم و بیدارشدم باز هم خبری نبود من هنوز تو همین دنیا بودم
بعد دیدم تو ماشین نمیشه
خوابید
یه قفسه رو گذاشتم رو زمین یه پتو رو ش پهن کردم و مثل تخت روش خوابیدم ساعت 3-4 که بیدار شدم باز هم تو همین دنیا بودم
یه زنگ به داوود زدم که خوابگاه نبود بعد ساعت 3.30 به صارمی زنگ زدم گفت من سر کلاسم و باحالت بدی بدون خداحافظی قطع کرد
کلی گریه کردم دیگه هیچ کس نبود که بتونم باهاش حرف بزنم
واقعا عجیب بود دیگه واسم مسلم شده بود که اگه قرار بود کاری بشه بعد از 8 ساعت خوابیدن تو هوای کارگاه میشد !
راستی موبایلم رو هم نگاه کردم 4 تا میس خورده بود که مامانم بود و گفته بود که بهش زنگ بزنم
دیدم گویا این کار عملی نیست هر چی فکر کردم راه دیگه ای که بشه راحت بدون درد و بدون سرنخ مرد پیدا نکردم
جز اینکه یه چیز تزریق کنم که اثرش شبیه سکته باشه ولی خب از کجا ؟
یاد دوستم رضا افتادم که پزشکی میخونه ولی اون حاضر نبود این کار رو واسم بکنه
بعدش یاد مرکز مشاوره افتادم شماره اش رو از 118 گرفتم و بهشون زنگ زدم و ساعت 4و خورده ای بعد از اینکه رفتم و از خونه ماشین رو برداشتم رسیدم اونجا
اتفاقا یه مشاور وقت خالی داشت یکم باهاش حرف زدم و ....
و هنوز زنده ام اما آیا واقعا چیزی برای اینکه بخاطرش زنده باشم دارم ؟؟؟


...............................................................................

Monday, April 28, 2003

٭ خب اون شر و ور هایی که تو پست قبلی نوشتم که هیچ اما الان یه حرف اساسی دارم
اگه یه روز یه نفر پیدا بشه که اینا رو بخونه

تا 2.5 ساعت دیگه من میرم حمام دوش میگیرم صورتم رو میتراشم و بعد میام بیرون برای آخرین بار در زندگی تنم رو با حوله ام خشک میکنم و لباس میپوشم
به موهام ژل میزنم درست مثل هرروز بعد به مامانم میگم که
»من ظهر ناهار نمیام دانشکده یه چیزی میخورم عصر هم 3و 4 از را کلاس میرم کارگاه خدافظ«
و بعد واسه آخرین بار نگاهش میکنم اون احتمالا میگه که میخوای یه موز بهت بدم ؟؟؟
نمیدونم که چی بهش میگم یا اینکه میگیرمش یا نه
ولی بعدش میرم کارگاه نه دانشکده ساعت 8 صبح بخاری رو روشن میکنم و بعدش هم میخوابم تا اون موقع میشه 20 ساعت که نخوابیدم و چون تصمیم دارم قبل از حموم رفتن یکم ورزش کنم خسته میشم و راحت میخوابم
دلم واسه خواهر و برادرم تنگ میشه اما خب من که نمیتونم واسه خاطر اونا تو این مرداب بی هدف دست و پا بزنم و رنج بکشم !
نگرانم که مبادا کسی زود تر از اینکه کار تموم بشه بیاد سراغم و این کارم هم مثل بقیه کارهای زندگی ام ناتمام بمونه ! ولی باید کاری کنم که کسی حدس نزنه که ای کارم عمدی بوده !
بلکه یه اتفاق به نظر برسه
اونوقت شب
همه میفهمن که مرغ از قفس پرید پرید
دلم واسه کسایی که باهاشون خداحافظی نکردم تنگ میشه
خدا کنه که درد نداشته باشه و راحت تموم بشه
خدا کنه تو اون دنیا هم مجبور نشم خود کشی کنم
اگه یه روز یکی این مطالب رو خوند
واسه مامانم دعا کنه
خیلی واسش نگرانم
فکر کنم خیلی بهم وابسته باشه ولی خب من چکار کنم چرا من باید واسه اون یه عمر رنج بکشم
میگن کسی خود کشی میکنه که جرات زندگی کردن نداره !
خب شاید راست باشه شاید هم نباشه
ولی من و زندگی دیگه چیزی واسه هم نداریم
یعنی نه من چیزی دارم به اون بدم و نه اون چیزی داره که به من بده
پس چه بهتر که راهمون رو از هم جدا کنیم
تو رو خدا واسه مامانم دعا کنید
اما دلم میخواد عکس العمل اطرافیانم رو ببینم
عمو ها عمه ها خاله ها پسر عموهام دختر عموهام زن عموهام
میدونم که همشون زار زار گریه میکنند
من نسبتا آدم محبوبی بودم
آخ پسر فکرش رو بکن چه جمعیتی جمع بشه بچه ها دانشکده رو بگو علی مریم علیرضا نیوشا واااااای
از اون طرف فامیل بابام که هم اون رو خیلی دوست دارن هم خونواده ش رو که یکیشون هم منم
عموی بابا حتما خیلی گریه میکنه چون این هفته رفتم باغش قرار بود که هفته آینده چراغ های وسط باغ رو درست کنم
حتما هی گریه میکنه و میگه وااااااای این جوون بیچاره از کجا میدونست که ...
ساعت داره 5 میشه یکم نگرانم
خب حتما هم یکم نگرانی داره بابا نا سلامتی ....
اوه راستی حتما تو دانشکده عکسم رو میزنن تا جایی که من یادمه تو این 3 سال فقط یکی از بچه های دانشکده فوت کرد
من میشم دومی
بعدش هم تو روزنامه عکسم رو میزنن که
با نهایت تاسف و تالم درگذشت ناگهانی
جوان ناکام مهندس علیرضا ....
را به اطلاع اقوام و آشنایان میرسانیم
کنارش هم یه عکس از من میزنن که خدا کنه قشنگ باشه
بدم میاد عکس زشت از آدم بزنن
شعر معر هم ننویسن چون دوست ندارم
کاش میشد آدم متن کارت و خود کارتش رو انتخاب کنه
بیخیال
موبایلم کامپیوترم ساعتهام کفشهام کت و شلوار کرواتها کتابهام مجله هام دوچرخه ام مغازه ام کیف های خوشگلم عروسکهام و چیزهایی که خورد خورد خریده بودم واسه روزی که اگه یه آپارتمان داشتم ببرم اونجا همه میرسه به این و اون حیف این همه سی دی و لیریک آهنگ که با چه سختی دان لود و جمع کردم
قرص هایی هم سفارش دادم واسم از خارج آوردن و هنوز به دستم نرسیده حیف میشه
بیخیال
فقط نگران مامانم هستم
کاش میشد آدم از اون دنیا هم وبلاگش رو بنویسه
کاشکی میشد
گور پدر این شیخ ها
راستی فکر نکنید که من معتاد بود یا آدم خرفتی بودم نه داداش من یه ادم با ضریب هوشی 160 بودم که تازه حداقلش اینه
بعدش هم یه طراح بودم ولی تو این مملکت سوختم تو این خانواده سوختم
خدا کنه داداشم بتونه طرح ماشینی رو که تا70 درصد کاراش انجام شده تموم کنه
چون این ماشین تنها چیزی بود که تو این دنیا دوستش داشتم
تا حالا نشده بود اینهمه مطلب رو راحت بنویسم
چه خوب چقدر خود کشی به آدم انگیزه میده
یادمه گاهی با خودم میگفتم
وای چقدر این زندگی یکنواخت وخسته کننده شده کاش یکی میمرد و یکم تنوع ایجاد میشد
ولی به اینکه خودم بمیرم فکر نکرده بودم
اما حالا این منم که فردا ساعت 8 صبح با یه فرشته قرار ملاقات دارم
اسم اون فرشته عزراییل است گور پدرش بذار لینک وبلاگم رو که مدتها بود دیگه توش نمینوشتم واستون اینجا بزارم
» لینک حذف شد «
میتونین برین اونجا و بیشتر راجع به من بخونید
اگر هم خواستید بیشتر بدونید
مثلا اینکه من کی هستم کافیه اسم کوچیکم به فارسی و » حذف شد«رو تو گوگل سرچ کنید احتمالا یه چیزایی گیرتون میاد
من خیلی جاها با idی »حذف شد« ساین این یا همون ثبت نام کردم
پس بدونید که بجز یه نفر که ایمیلش هست«حذف شد»@ ای او ال دات کام بقیه جاها هر جا اسم » حذف شد« هست منم


یه کلمه بیشتر حرف ندارم
خداحافظ



٭ چرا احساس خوبي ندارم؟
بذار بررسي کنم ببينم چي باعث ميشه که اينجوري احساس شديد از دست دادن يه بخش بزرگ از زندگي ام رو بکنم.
يادمه از سالهاي بچگي آدم کنجکاوي بودم يکي از چيزايي که هميشه بهش توجه داشتم رابطه بين زن و مرد بود و هميشه اين رابطه‌ رو در مورد زوج ها مختلف بررسي ميکردم.
دخترهايي که زندگي ميکردند تا شوهر کنند.
دختراني که درس ميخوانند تا شرايط بهتر نه براي «زندگي» بلکه براي «ازدواج» داشته باشند !
دختراني که سطحي مي‌انديشيدند يا دختراني که حتي اگر ميتوانستند با تلاش فراوان پوستهء ضخيم باورهاي سنتي رسوب کرده روح جامعه را در باور خود بشکنند - قادر نبودند در زندگي خود اين کار را بکنند و ناخواسته تسليم مي‌شدند و رنج بيشتري ميکشيدند.
بياد دارم که صحبتهاي يک تازه عروس را با اطرفيانش ميشنيدم که طوري حرف ميزد گوي با ازدواج پا به ميداني گذاشته که در آن فقط يکي مرد يا زن ميتواند برنده باشد. و به خاطر دارم که تعريف ميکرد که چگونه از همان ابتدا ضرباتي را به حريف وارد کرده است.
به خاطر مي‌آورم که در سن ۱۸ سالگي به يکي از پسرهاي فاميل که من دوست دخترش را- که اکنون همسرش است - معرفي کرد در چند برخورد بسياري از ابعاد شخصيتي دختر را شناختم و او را از ادامه اين رابطه منع کردم اما دريغ که اندک توجه و محبتي که پسر پس از سالها فقدان توجه دريافت ميکرد او را کور کرده بود.
به خاطر دارم که در سالهاي دبيرستان هميشه با تعجب به همکلاسي هايم مي‌نگريستم که ساعتها پس از مدرسه در خيابانها سرگردان بودند تا اندک خوش و بشي با دخترکي بکنند. و هرگز نتوانستم آنان را بفهمم يا شايد بهتر باشد بگويم هرگز نتوانستم مثل آّنان دنيا را بنگرم.
به دانشگاه رفتم شيراز دانشگاه آزاد بين دختراني که ورقه مرا به عنوان کسي که براي سومين بار در کلاس ميديدند از دست من قاپ ميزدند و من متعجب ميشدم نه از اصل حرکت بلکه از بچگي‌اي که از حرکاتشان ميباريد.
ولي اندک اندک احساس من به دختر ها تغيير کرد درست زماني که من به عنوان تنها کسي که در جمع دانشجويان لهجهء غليظ شيرازي نداشت و همه براي حل مسائل درس رياضي‌شان به او مراجعه ميکردند
توجه آنها و نوع رابطه اي سعي ميکردند با من برقرار کنند با هم جنسان خودم فرق ميکرد.

حالا نگاهم کمي نسبت به دوستان دبيرستاني ام که ساعتها در آفتاب پرسه ميزدند تغيير کرده بود ولي کمي.
اما هنوز نامه هاي آنان که لاي کتابشان ميگذاشتند و تلفنهايي که از تلفن عمومي ميزدند برايم نامانوس و بي ارزش مينمود.

پس آمدن به مشهد قضيه فرق کرد انجمن اسلامي دانشگاه براي يک جوان ۱۹ سالهاي که در سن ۱۲ سالگي بيش از ۱۰۰ جلد کتاب خوانده بود جاي جذابي به نظر ميرسيد
در انجمن با افراد بسيار برخورد داشتم تا عمق زندگي بسياري از آنان رفتم اما هرچه بيشتر کاويدم کمتر يافتم
همينجا بود که باز هم با پسراني برخورد کردم که براي ايجاد رابطه اي با يک دختر تمام انرژي خود را صرف ميکردند


...............................................................................

   
 
 

home