Thursday, April 17, 2003
٭ همين الان داشتم با داوود صحبت ميکردم ۲۷ دقيقه باهاش حرف زدم و اون از يه دختر که اصليتش مشهديه و تو دانشکدهشون هست و با هم در حد ۲ تا دانشجو رابطه دارن گفت اسمش گفت که آزادهست و ...
من هم از طناز تعريف کردم و فانتزي ديروز که به ذهنم رسيد رو بهش گفتم و اون هم گفت که اين ميتونه يه راه حل باشه !!!! و گفت که اين ريسک رو بپذير و اين پيشنهاد رو بهش بده و محکم باش
ديدم بد هم نميگه ها !!!
الان هم طناز يهو تو چت غيبش زد و الا که اومد گفت که تلفن حسين بوده و پرسيده که از ايران چيزي نميخواي ؟ چون داره ۴ شنبه ميره اونجا و راستي امروز راجع به قرصهايي که دکتر اميديزاده گفته بود به طناز گفتم و گفت که ميده حسين واسم بياره .
بايد به طور جدي راجع بهش فکر کنم
نوشته شده در ساعت
11:31 PM
توسط Alirezza
٭ اوه راستي من تو چت ۳-۴ ساعت پيش يه چيز ديگه هم از طناز شنيدم که واسم جالب بود اونم اين بود که طناز بعد از اينکه من بهش بستني تعارف کردم و اون گفت که من گلوم درد ميکنه و اين حرفا ... چند لحظه غيبش زد و وقتي برگشت گفت حدس بزن من رفته بودم چي درست کنم ؟؟؟
من اول گفتم چايي بعدش اون گفت نه يه چيزي که من نديدم کسي مثل من تو اين سن بخوره ! و من بلافاصله گفتم سرلاک ولي خب املاش يادم نبود و اون گفت که آره درسته و بعدش هم به نظر من « با يه آه و حسرت - يا شايدم آرزو ... » گفت که اي کاش حسين هم منو مثل تو ميشناخت .
من بهش گفتم اون هم خيلي زود خيلي بيش از من تو رو خواهد شناخت و اون هم گفت که خدا کنه که همينطور باشه
من ديگه برم بخوابم حس مشروب خوردن هم ندارم چون واقعا ديگه ديروقته ساعت ۲:۴۰ نصفه شبه و من ۸ صبح کلاس دارم البته ميتونم نرم ها !!!
نوشته شده در ساعت
2:43 AM
توسط Alirezza
٭ امشب باز هم طناز رو آنلاين ديدم و باز هم شروع کرديم به صحبت کردن من بهش بستني تعارف کردم و اون هم گفت که گلوش درد ميکنه و سرش هم همينطور بعدش هم من کلي از اينکه بهش تعارف کرده بودم پشيمون شدم و ازش معذرت خواهي کردم و اين حرفا
بعدش کلي قربون صدقه اش رفتم و اون هم گفت که تو اين چند روزه فهميده که چه حيف که آدم هميشه عاشق شخص اشتباه ميشه و ...
بعدش هم گفت که ديگه کاملا گيج شده و ...
اما نگفت که دقيقا از فکر راجع به چي خسته شده و ...
بعدش من رفتم که با بابام برم اتحاديه و بعدش هم دکتر که ساعت ۸ رفتم و حدود ۱۰ و ربع برگشتم دکتر بهم گفت که آمينو فيول ۲۰۰۰ رو بگيرم
بعدش هم خدمت شما عرض کنم که ... آهان اومدم خونه و باز با طناز چت کردم و بعدش يادم نيس
آهان اون رفت که جواب تلفن مامانش اينا رو بده و من هم تو اين مدت ۲تا امپيتري دانلود کردم
not gonna get us - tatu
trough the rain - mariah carey
و ديگه دانلود اونا تموم شده بود که من يه۴۵ دقيقه اي ميشد که منتظر بودم و گفتم بزار يه زنگ بزنم و چون آزاد بود قطع کردم
ديگه خدمت شما عرض کنم که ظهر مريم زنگ زد و کلي از دست علي شاکي بود و اينا بعدش هم کلي شکوه و شکايت. شب هم که بهش زنگ زدم بگم علي آنلاينه ديدم داره مثل ابر بهار گريه ميکنه
خب ديگه چي شد امروز ؟؟؟
آهان فهميدم که هيچکي منو نميفهمه واقعا چه حيف که يه دوست حسابي ندارم که بتونم باهاش راجع به احساساتم افکارم يا چيزايي که ناراحتم ميکنن يا ازشون لذت ميبرم صحبت کنم
واقعا حيف
آهان راستي امروز طناز يه چيز ديگه گفت که خيلي واسم مهم بود اون هم اشاره به اين موضوع بود که اين فانتزي رو داشت که من و اون بعد از ازدواجمون هم با هم همينطور دوست بمونيم و مثلا اون وقتي از شوهرش ناراحت ميشه به من زنگ بزنه و واسه من درد و دل کنه و من هم به زنم نگم که چي گفت يعني اون خودش نپرسه و ناراحت هم نشه که چرا بهش چيزي نميگم چون اون دوست منه و دوست صميميه زنم که نيست !
بعد گفت که واسه حسين که اين مسائل تعريف شده است و گفت اميدوارم که کسي که من (رضا) باهاش ازدواج ميکنم هم همينجوري باشه
واسه خود من اين رابطه ميشه مثل يه خواهر برادر که واقعا با هم صميمي هستن ولي خب راستش من هنوز طناز رو مثل يه دوست دوست دارم نه خواهر و بودن با اون هنوز واسه من يه فانتزيه !
نميدونم واقعا نميدونم . بزار فانتزي ام رو بنويسم
بذار حداقل اينجا بنويسمش که از دستش راحت شم
آقا من دوست دارم با طناز باشم نه به عنوان يه دوست بلکه به عنوان يه « با » دوست دارم اون مال من بشه مال من مال من عشق من همهء هستيءمن وجود من قلب من همسر من
تازه الان يه راه حل هم واسه اين موضوع به ذهنم رسيد !!!! بزار بگم ديگه
اونم اينه که طناز بره آمريکا و درسش رو بخونه و من هم واسه فوق برم آمريکا و اونجاست که فکر ميکنم ميتونيم با هم باشيم چون اولا اين اختلاف طبقاتيء لعنتي يه جورايي درست و حسابي گم ميشه ميره پيءکارش از طرف ديگه هم کسي نميگه اين ۳۰ سالشه و اون مثلا ۳۳ يا اين ۲۸ اون ۳۱ اين چيزا به نظرم اينجوري حلي ميشه
به نظرم عملي مياد اما بايد واسش مايه گذاشت
يعني من شخصا بايد اين ۲ سال باقي مونده درسم رو خدا بخونم و از طرفي رو طراحي هم کار کنم و زبان هم که رو شاخشه و ...
بعدش هم
حالا که نيگا ميکنم ميبينم عمليه ولي خيلي بايد تلاش کرد ولي خب از طرفي هم اين موضوع از چند جهت پاش ميلنگه از طرفي صبر کردن چند ساله ءطناز بعدش هم از کجا که چند سال ديگه چه اتفاقي واسه ايران آمريکا و رابطهءاونا ميافته و ...
از طرف ديگه خب اين بحث پيش مياد که سربازيء لعنتي چي ميشه و از طرف ديگه ما دوتا تو اين چند سال چقدر عوض ميشيم و اينکه تو اون سن ازدواج کردن خيلي خطرناکه اونم واسه دوتا آدم احساساتي که تاحالا فکر ميکردن که همديگه رو خوب ميشناسن ولي فقط فکر ميکردن
نوشته شده در ساعت
2:30 AM
توسط Alirezza
...............................................................................
Wednesday, April 16, 2003
٭ وقتي نگاه ميکنم پيدا کردن يه همچين دختري واقعا غير ممکنه امروز باز مامانم گفت که « من فکر کنم طناز به تو نظر داره واسه دخترا اين اختلاف سني ها مساله اين نيست »
( همين الان يه نفر با آيدييه tannaz575 از ياهو ساين اوت کرد درست بعد از ۴۵ دقيقه که آنلاين بود و يک دقيقه پيش من بهش پيغام دادم
alo ? tannaz, hasti ?
دارم از درون ميسوزم
ميسوزم
دارم آتيش ميگيرم
راستي امروز صورتم رو که يه ۱۵ روزيه نزده بودم زدم . از اون مدلهايي که يه خط باريک ريش به قطر خط ريش دور صورت هست ولي سبيلم رو زدم
مثل انگليسي هاي ۱۰۰ سال پيش
اين آتيشه تو دلم داره غوغا ميکنه
يکم آب
يکم آب
خواهش ميکنم
نوشته شده در ساعت
1:54 AM
توسط Alirezza
٭ خب ديروز يعنی حدودا يه ۲۲ ساعت پيش که ساعت ۳:۳۰ بامداد ۲۶ فروردين ۸۲ بود طناز آنلاين شد و ما شروع کرديم به حرف زدن و اون داشت درد و دل ميکرد و ميگفت که نگرانه که حسين واسه چي ميخواد بره بيروت و اينکه چه موضوع مهميه که اون ميخواد واسه اون بره بيروت و ...
بعدش يکم از نگرانيهاش گفت و اينکه ۲-۳ روزه که نخوابيده و يه غذاي حسابي هم نخورده ٬ بعدش گفت که واقعا نميدونه که چيکار کنه از طرفي حسين پسر خوبيه ولي طناز عاشقش نيس از طرف ديگه عاشق کس ديگه ايه که ميدونه که هرگز نميشه که به اون برسه !!! از طرفي دوست داره که به حرف دلش گوش بده
بعد گفت که از طرف دانشگاه ( احتمالا ) سنتفرد بهش پيشنهاد شده که واسه دکترا و تدريس بره اونجا اما دوست نداره چون اونجوري مسير زندگيش ميشه يه زندگيه آکادميک و اون آدميه که زندگيه شخصي مخصوصا بچه ( و حتما شوهر ! ) واسش مهم تره و ...
بهدش زد زير گريه و من بهش زنگ زدم و يه ۲۵ دقيقه اي با هم حرف زديم و اون يکم گريه کرد و راجع به نگراني هاش در مورد حسين و تصميمش و موضوع ازدواج عاشقانه و اينکه به نظر اون هيچکس نميتونه با کسي که عاشقشه ازدواج کنه و نظر من رو خواست که من يکم فکر کردم و گفتم نميدونم شايد اينجوري باشه و اون گفت که اکثرا اينجوريه ... بعد گفت که تو اين يک سال و نيم گذشته اوضاع رابطه ما درست برعکس شده و بيشتر اين منم که بهش دلداري ميدم و اونه که کمک ميخواد و کلي تشکر کرد و اينا ...
بعدش گفت که اي کاش ميشد که من اونجا بودم و ميتونست تو بغل من بخوابه
*واقعا که اي کاش ميشد اين يکي از آرزوهاي منه که بتونم حتي يه شب پيش يه همچين عزيز بخوابم ...
اينا رو بهش گفتم و اون گفت که حيف که من مشکل سربازي دارم
بعدش قول داد که ميره و يکم کمپوت ميخوره و قول ميده که بعد از اينکه کاراش رو کرد بخوابه
و من هم گفتم که فردا شب بهش زنگ ميزنم و حالش رو ميپرسم و همين چند دقيقه پيش بهش زنگ زدم و از صداش که اينجوري برمييومد که بهتره و تونسته به خودش مسلط بشه و از همون ثانيه هاي ۳۰ ام ِ مکالمه گفت که خب قرار بود که زنگ بزني و اينا رو بپرسي که پرسيدي و ...
و تماس ما بيش از ۲ونيم دقيقه طول نکشيد
ديشب ساعت ۵ خوابيدم بعد از تلفني که بهش زدم تا مدتها داشتم موزيک گوش ميکردم
robbie williams - feel
jeanette - rock my life
jennifer lopez - all i have
shania twain - kaching
که همه رو همون شب دانلود کرده بودم و بجز اين آخري همه متني داشتن که به حال اون موقع من ميخورد
راستي همون ديشب هم گفت که روسري من رو مثل کروات به گردنش ميبنده و همه ازش تعريف ميکنن و ...
از اون به بعد درست مثل آتيش که زير خاکستر بوده و دوباره زبونه ميکشه يه چيزي درون من داره ميسوزه و ...
ديشب طناز ميگفت که کسي که آدم عاشقشه هميشه تو فکره آدم ميمونه و هميشه اون بخشي از قلب و احساس آدم رو که بدست آورده حفظ ميکنه حتي اگه آدم ازدواج کنه باز هم چيز از احساسش نسبت به عشقش کم نميشه و ...
از همون موقع تا الان دارم ميسوزم و دوباره به تصور اينکه تو آغوشمه خوابيدم و واي که چه لذتي داشت !!! واي واي شانس من امروز هم کلاس نداشتم و ساعت ۱ ظهر که پا شدم تا ساعت ۷ همين جور پر پر زدم و بعد از مدتها ۴-۵ نخ سيگار کشيدم اون هم پشي سر هم !
الان هم که دارم اينا رو مينويسم دوباره اون آتيش لنتي داره درونم رو ميسوزونه !
اي کاش ميشد ولي واقعا به يه چيزي شبيه معجزه نياز داره !
نوشته شده در ساعت
1:45 AM
توسط Alirezza
...............................................................................
|